نامه های دانش آموزان مدرسه کالو

كوه به كوه نمي رسد اما دانش آموزان مدرسه ملك اشتر به دانش آموزان مدرسه كالو مي رسند

امروز چهارشنبه يكي از روزهاي خوب آخر سال تحصيلي ، روز خوبي براي مدرسه مالك اشتر بود. ناراحتيم از اين كه آخر سال شد و از هم جدا مي شويم . كوثر كه پدرش پست چي محل مي باشد يك بسته از اداره پست آورد به بچه ها گفتم يك نامه از جنوب كشور مان شهر بوشهر . بچه ها بي صبرانه منتظر پاسخ نامه ي دانش آموزان دوست داشتني مدرسه كالو بودند. بسته را باز كرديم و نامه ي يكايك نوگلان كالو را براي دانش آموزان خواندم. در هنگام خواندن نامه از شادي گلويم گرفته بود. خيلي خوشحال بوديم كه كشورمان چنين انسان هايي را در دامن خويش پرورش مي دهد كه دل هايشان براي يكديگر مي تپد، براي يكديگر شاد مي شوند و براي يكديگر......

ان شا االله چشم بد خواهان كشور ما كور شود.

پريسا در نامه اش نوشت كه من دوست داشتم زودتر جواب نامه شما را بدهم ولي نشد چون عيد نمايشگاه داشتيم. آدم مي ماند به احساسات پاك و معصومانه نمره ي چند بدهد.

آقا مهدي نوشت اسم مدرسه ماشهيد رجايي است. ما تابستان به دريا مي رويم و آب بازي مي كنيم.

حليمه كه تازه امسال به گلستان كالو آمد نوشت ما ، در كنار درياي خليج فارس زندگي مي كنيم. وبه مدرسه ما بياييد. و نقاشي هاي زيبا و كتاب خاطرات مدرسه كالو كه معلم خستگي ناپذيرش جناب آقاي عبدالمحمد شعراني نوشت ، بود و نقاشي ها را در نمايشگاه كلاس قرار داديم. رضا گفت آقا اجازه ، ما را به مدرسه كالو ميبريد. گفتم : با خوب درس خواندن و با قبولي در دانشگاه مي توانيد دانش آموزان خوب مدرسه كالو را در آنجا ببينيد كه آن وقت ، ارزش فراواني براي شما خواهد داشت و به ياد دوران شيرين دبستانتان مي افتيد .

هيچ چيز غير ممكن نخواهد بود.

اين جاست : كه كوه به كوه نمي رسد اما بچه هاي مدرسه مالك اشتر به بچه هاي مدرسه كالو مي رسند

انشا چهارم

ادامه نوشته

امحان انشا سوم

ادامه نوشته

مجتمع های آموزشی در پس پرده ابهام

«  به نام خالق زيباييها »

ما مديران مدارس روستايي ، بدون هيچ چشم داشتي ، مشغول انجام و ظيفه ي تعليم و تربيت در مدارس  كشور عزيزمان ايران اسلامي هستيم. هم مدير ، هم معلم ، معاون ، خدمتگزار  بوديم و نه اضافه كاري مي خواستيم و نه ترفيع و در راه رضاي خدا و خشنودي و جدان خود به ادمه كار مي پرداختيم تا اينكه امسال طرح مجتمع هاي آموزشي در پرده ابهام ، ما را به معاون آموزگار تبديل كردو تمام انگيزه هايمان را از بين برده است.

1-  يكي از اهداف مجتمع آموزشي ، تحقق عدالت آموزشي در مدارس چند پايه است. در همايش ها و جلسه ها اعلام و گزارش مي شود كه اين عدالت آموزشي عملي شده است. در صورتيكه چنين چيزي  نيست و هنوز هم اين مدارس با كمبود معلم مواجه اند و حتي نسبت به سال قبل اين كمبود بيشتر شده است چون بسياري از اين نيروها در مجتمع كه ضرورتي هم نداشت به كار گيري شده اند.

2-  اين طرح مشكلات زيادي را براي اولياي دانش آموزان به وجود آورده است. با گرفتن مهر مدرسه و ارجاع خانواده ها به مجتمع كه فاصله زيادي با روستا دارد مشكلات آنها را دو چندان كرده است. چه لزومي دارد كه كار اداري آنها در مدرسه ي محل خودش انجام مي شد به يك روستاي ديگر ارجاع داده شود. در صورتيكه يكي از اهداف جمهوري اسلامي  ايران ، كم كردن مشكلات و ايجادرفاه و آسايش براي مردم مي باشد. مثلا با بيشتر كردن تعداد استان ها ، تا كارهاي مردم سريع تر انجام شود. چرا در آموزش و پرورش عكس اين مطلب بايد به وجود آيد. !

3-  كمك هاي مردمي نقش مهمي در تحقق اهداف آموزشي و پرورشي مدرسه داشته است . اما با مسدود شدن حساب بانكي مدرسه و انتقال آن به مجتمع ، ديگر اين كمك ها به مدرسه عملي نمي شود . مديري كه ديگر نمي تواند براي مدرسه ي خودش ، خودكار و دفتر بخرد چگونه مي تواند اهداف تعليم و تربيت را در مدرسه به اجرا در آورد.

4-  سرانه هاي آموزشي و پرورشي كه حق دانش آموزان مي باشد به حساب مجتمع واريز مي شود و بعد به مدارس تحت پوشش ، كه به موقع به مدارس نمي رسد.

5-  اين طرح احساس سرخوردگي را در بين مديران به وجود آورده است. مقبوليت ، شخصيت و محبوبيت مدايران را در بين معلمان  ، خانوادهها و دانش آموزان كاهش داده است . با حذف مديريت در مدارس ، پس مفهوم ، نقش ؛ اهداف و  وظايف مديريت كه هر كدام براي خودشان مقوله ايي جداگانه دارند چه مي شود! در تمام ادارات ، كاركنان آن ارتقا شغلي پيدا مي كنند چرا در آموزش و پرورش مديران اين طوري بايد شخصيت آنها توسط سازمان خودشان لگد مال شود.

6-  قبل از طرح مجتمع ، بخش نامه ها توسط مدير مدرسه از اداره گرفته مي شد و به موقع هم پاسخ آنها داده مي شد. اما الان توسط مجتمع به مدرسه آورده مي شوند كه اكثرا ديرتر و بعد از تاريخ مقرر آورده مي شوند

لذا با توجه به مشكلات فوق و مشكلاتي كه در آينده گريبانگير مدارس خواهد شد جلوي اين طرح كه نيازي به ان نبود گرفته شود تا خللي در تعليم وتربيت آينده سازان كشور عزيزمان به وجود نيايد.   

                                                 التماس دعا

امتحان تاریخ و مدنی چهارم

ادامه نوشته

داستان کوتاه

             زن فقير

فردا روز جشن بود.زن بسيار فقيري كه به فرزندانش قول داده بود كه براي آنها خوراكي هاي زيادي تهيه كند. او شب هنگام بر بالاي سر شوهر بيمارش مدتي با خداي خود نجوا كرد و آنچه مي گفت روي كاغذ مي نوشت. فردا كه روز جشن بود از خانه بيرون رفت و وارد فروشگاهي شد. او به صاحب فروشگاه گفت. كه شرح حال من و زندگي من اين گونه است و الان پول ندارم اما اگر آن چه به من بدهي برايت دعا مي كنم. صاحب فروشگاه كه هيچ اعتقادي نداشت با تمسخر گفت. خواسته ات را روي كاغذ بنويس تا هم وزنش به تو چيزي بدهم.

زن آنچه شب قبل روي كاغذ نوشته بود به مرد داد و مرد آن را در يك كفه ترازو گذاشت و يك كيسه برنج در كفه ديگر . اما كفه پايين نيامد . دوبار مرد خوراكي ديگر گذاشت و باز هم كفه پايين نيامد.

مرد به زن گفت . چون قول داده ام بگير ببر. و زن فقط آنچه لازم داشت برداشت و رفت.  وقتي كه زن از فروشگاه بيرون رفت .مرد كاغذ را برداشت وآن را خواند، كه ان طور نوشته بود . « پروردگارا  تو تنها پناه من هستي  خدايا از تو مي خواهم كه فردا من را پيش خانواده ام سر افراز كني . الهي مي دانم آنچه كه مي خواهم فردا به من خواهي داد حتي بيشتر از آن و من تنها به اندازه  نيازمان خواهم آورد.

مرد پس از خواندن كاغذ قلبش دگرگون شد و از عابدان عاشق گرديد.

                                                                

                                                                               منبع :داستان كوتاه و آموزنده

    حامد حاج حيدري